نگاهي به تاريخ اقتصادي ايران معاصر 

 

مشكلاتي كه بر سرراه رسيدن به يك درك همه جانبه از مصائب اقتصادي ما وجوددارد باعث شده است كه شماري از صاحب نظران ما، مبلغ آرا و عقايدي باشند كه اگرچه راهگشا نيستند ولي به آساني مي توانند، به صورت تنگناهائي اضافي بر سرراه رسيدن به دركي معقولانه از اين مشكلات در آيند.
در اين ترديدي نيست كه جامعه و اقتصاد ايران با مشكلات و مصائب بيشماري روبروست. در عرصه هاي فرهنگي نيزمحدوديت هاي دست و پا گير كم نيستند. اولين نكته اي كه بايد گفت اين كه اين مشكلات ومصائب يك شبه پيدا نشده اند و از آن مهم تر راه حل هاي ساده و يك شبه و بي درد و حتي كم درد ندارند. اگر نيروهاي مان را براي يافتن راه هاي برون رفت بسيج كنيم و اگر شرايط را براي شكوفائي همة استعدادهائي كه در ايران هست و كافي هم هست، آماده نمائيم، دليلي ندارد كه اين بسيج همگاني در بر طرف كردن اين مصائب ناموفق باشد. اين كار از سوئي، حوصله و پشتكار مي خواهد وازسوي ديگر به صداقتي چشمگير محتاج است كه بدون پرده پوشي ضعف ها را شناخته و براي برطرف كردنشان به چاره جوئي بر خيزيم. ما در عرصة‌انديشه اقتصادي، چه در سطح كلان و چه در سطح خرد، اشكالات بسيار اساسي داريم. در حوزه مسئوليت پذيري و وظيفه شناسي، ايراد هاي بسيار اساسي به ما وارد است. در عرصه هاي فرهنگي نيز قضا و قدري، منفعل و غير فعال، كار امروز به فردا بيانداز، پيرو فلسفة از اين ستون به آن ستون فرج است، مخالف برنامه ريزي و نظم ستيز، و بسيار چيزهاي ديگر هستيم. و اگرچه تا به همين اواخر، حتي همين حداقل را نيز نمي پذيرفتيم ولي، واقعيت هاي زمنيي بسي سخت سر و جان سخت تر از توهمات ناشي از خود شيفتگي ما بود كه « هنر نزد ايرانيان است وبس». باري براي مقابله با اين مجمومة‌كوشش هاي ارزنده اي آغاز شده است كه گرامي است و محترم ولي، گاه هم چنان همان ساده انديشي است كه سر بر مي زند.
به عنوان يك نمونه، عدم تكامل سرمايه سالاري را در ايران در نظر بگيريد.
اگر بخواهيم به طور جدي در بارة اين عدم تكامل ريشه يابي بكنيم،‌بايد وضعيت ايران را حداقل در 200 سال گذشته مرور بكنيم تا بتوانيم به اين پرسش پاسخ شايسته بدهيم. ولي شماري از صاحب نظران چه مي كنند؟ مي خواهند ميان بري تاريخي بزنند، يعني، همة داستان و روايت بدبختي اقتصادي ما به همين 50 سال گذشته محدود مي شود[1]. شايد اين روايت، براي ذهن هاي ساده انديش بسي جذاب هم باشد، ولي پاسخ شايسته به اين پرسش با اين شيوه كار به دست نمي آيد.
به عنوان نمونه، آقاي موسوي حجازي در سلسله مقالاتي در روزنامه مرحوم « خرداد» مي كوشد «باورهاي نادرست در انديشه رشدوتوسعه» را باز بشناسد، كه كار بسيار مهم و محترمي است. ولي از همان ابتدا پروژه ايشان روشن مي شود وقتي آغاز مي كند با اين عبارت كه: « پديدة بزرگ و ناشناخته جامعة معاصر ايران ورود فلسفة اجتماعي اقتصادي ماركس به ايران در شرايطي بود كه» و بعد، اين ورود هم زمان شد با وضعيتي كه « هيچ فلسفة اقتصادي اجتماعي نوين ديگري در جامعه مطرح نبود و مباحث ديني و فلسفه هاي كهن در محدودة‌خاص تدريس مي گرديد».و بعد، مي رسيم به عمده ترين نكته اين بررسي،‌« اقتصاد جامعه معيشتي است و پرولتر و سرمايه داري وجودندارد و بنابراين مانع عملي و تجربي براي شناخت اين فلسفه در ميان نيست و ساختار منطقي آن مناسب براي فعاليت ذهني روشنفكران مي شود وبنابراين جنگ روشنفكران به طرفداري پرولتر جنگ دون كيشوت نامدار است». و از آن هم جالب تر، اين كه « فكر كردن به اصطلاحات ماركسيستي در عادت هاي ما جاي گرفت» با دو نتيجة عمده:
«
افكار ماركس و ديگر دگرگون طلبان غربي ابزار خوبي براي مبارزه با فرنگيان شدند» و اگرچه بطور طبيعي رفاه طلب بوديم ولي به دليلي كه روشن نيست، « عادت فكري به منطق ماركسيسم نگذاشت نظام اقتصادي سرمايه داري كه لازمة توليد صنعتي است در جامعة ما رونق بگيرد. ناچار به كمك پول نفت و نظام دلالي زندگي نوين خود را سروسامان داديم». و ناگفته روشن است كه « هنوز هم» همان « باورهاي غلط مانع بزرگ پيشرفت و توسعه ما است» و بعد التماس دعائي است از پژوهندگان كه بايد «به جاي تبعيت از اين عادت هاي فكري به مبارزه با آن برخيزند». باشد، حرفي نيست. ولي با تحليل هائي از اين قبيل، اين سئوال بي جواب مي ماند كه اگر «عادت فكري به منطق ماركسيسم» نگذاشت نظام سرمايه داري در ايران رونق بگيرد، علت رونق نگرفتن سرمايه داري در ايران قرن نوزدهم كه ما اين عادت را نداشتيم، چه بود؟ يعني مي خواهم بر اين نكته دست بگذارم كه علل پا نگرفتن سرمايه داري در ايران، بسي قديمي تر و پرسابقه تر از رسيدن «عادت فكري به منطق ماركسيسم» به ايران است. از آن گذشته، دورة حكومت پهلوي را دورة اقتدار عقايد ماركسيستي در ايران دانستن، براي نسل برآمده از انقلاب بهمن 1357 كه در آن دوران هنوز به دنيا نيامده بوده و يا كم سن و سال تر از آن بود كه چيزي به خاطرش مانده باشد، شايد پذيرفتني باشد، ولي براي ميان سالان و كساني كه در آن سالها نيز دستي از دور و نزديك بر آتش و در آتش داشتند، اين ادعا،‌به واقع استعاره اي ناهنجار از بازنويسي و دوباره نويسي تاريخ مدرن ماست. وقتي مدافعان سلطنت خودكامه پهلوي به بي حافظگي تاريخي ما دل مي بندند و به آن زيادي تكيه مي كنند، تعجب بر انگيز نيست، ولي با اين دست تحريفات تاريخي بايد به جد به مقابله بر خاست. اين شيوة باز نويسي تاريخ مدرن ما اگر به قصد و غرض هاي خاصي نوشته نشود، بدون ترديد كوششي است براي تبرئة همة محدوديت ها و سركوب هاي آن دوران كه همة‌مختصات بي حافظگي تاريخي را در خود نهفته دارد. . قانون 1310 و قوانين ديگري كه در دورة محمد رضا شاه به مجموعة قوانين اضافه شد، و محدوديت هاي روزافزون، به خصوص در سالهاي پس از كودتاي ننگين 28 مرداد بر عليه حكومت قانوني دكتر مصدق، زنده تر و دامن گسترتر از آن بودند كه كتمان كردني باشند. دوستان نه فقط، به تاريخ سازي رو كرده اند بلكه به طور ناخودآگاه، براي دورة‌حاكميت خودكامة شاه نيز مختصاتي مي تراشند، كه سزاوار نيست. در آن دوره اي كه قراراست دوران پاگرفتن اين عقايد در عرصه هاي فرهنگي ايران باشد، به ياد دوستان مي آورم كه محرمعلي خان و پادوهايش داستان هاي مضحكي از سانسور و بستگي جامعه به نمايش گذاشته بودند كه به راستي حيرت انگيز بود. آن روايت، « تير مژگان تو به قلب من كارگر افتاد»، وقتي به دست حضرات مدعي العموم عقيدتي مردم رسيد، به صورت « تير مژگان تو به قلب من عمله افتاد» درآمد، چون واژه « کارگر» از واژگان ممنوعه بود. ولي دوستان، چنان داستان هائي از اوضاع ايران در آن سالهابه دست مي دهند، كه به راستي پيوندي با واقعيت آن سالها ندارد. نويسندگان مذهبي و غير مذهبي فقط به خاطر بيان عقايد خويش به زندان گرفتار مي آمدندو كنترلي كه بر ابزارهاي مبادله افكار عمومي وجود داشت، عيان تر از آن بود كه قابل رويت نباشد.
با اين همه،‌ اين ادعا كه عادت فكري به منطق ماركسيسم نگذاشت ايران سرمايه داري بشود و براي ما، نظام دلالي به ارمغان آورد، به راستي ادعاي حيرت انگيزي است كه به سختي مي تواند جدي گرفته شود. شما به اقتصاد ايران در تمام طول قرن نوزدهم بنگريد، چيزي جز دلالي ودلال مسلكي و انگل پروري در آن نمي بينيد. در همة طول تاريخ ايران، مالكيت خصوصي امن و امان نبوده است. حتي در سالهاي پس از مشروطه كه كشور صاحب قوانين مدون شد، مگر به آن قوانين عمل كرده بودند؟ رضا شاه با مصادرة اموال و زمين هاي زمين دراران به صورت بزرگترين زمين دار كشور در آمد. آن واقعيت ها ي غير قابل انكار و غير قابل چشم پوشي چه ربطي به ماركسيسم يا هر مكتب فكري دگرگون طلب ديگرغربي دارد؟ هرچه كه عوامل بيروني در بدبختي هاي ما نقش داشته باشند، در عرصه انديشه، به قول معروف، هر چه كرده ايم خودمان كرده ايم كه لعنت بر خودمان باد. بيهوده كاسه و كوزه ها را بر سر ديگران نشكنيم كه مسئوليت گريزي هاي ما در برابر تاريخ تا به همين جا، براي هفت پشتمان نيز كافي است.مگر به عصر و زمانة فتحعليشاه قاجار كه عكس نقاشي شدة آن پادشاه عياش و خوش گذران، آن ريش بلند كوتاه عقل را بر سر در ها مي گذاشتند و همگان بسته به تنگي و گشادي جيب مي بايست، به « پيشگاه قبلة‌عالم» پيشكش تقديم نمايند، هم ناشي از ماركسيسم وديگر افكار دگرگون طلب غربي بود؟ بر آنچه شاهان و حكمرانان و ديگر قدرت مندان ريز و درشت در تمام طول تاريخ ايران مي كردند، به غير از مخرب ترين شيوة‌كار دلالي و انگل پروري چه نامي مي توان نهاد؟‌مگر در زمان ناصرالدين شاه كه هنوز افكار ماركسيستي به ايران نيامده بود، سرمايه و سرمايه داري محترم و مصون بود؟
تاريخ سازي و تاريخ پردازي نيز حد و اندازه اي دارد.
پيشاپيش مي دانم كه شماري از دوستان به جاي بر خورد به موضوع مورد بحث، براي شخص نگارنده شناسنامه سياسي صادر خواهند كرد - اين هم يكي از چند بليه ايست كه در ايران سابقه اي طولاني دارد. مگر فردوسي و حلاج و صدها فرزانه ديگردرفرهنگ ايراني ما با همين پاپوش دوزي ها روبرو نبوده اند؟ - بكنند. از دست من، در برابر اين برخورد مخرب و غير كارآمد چه بر مي آيد؟ غير از اين كه به ياد اين دوستان بياورم كه آزادي طلبي نمي تواند فقط در عرصة‌حرف باقي بماند. در عرصة حرف و ادعا، ما هرگز در ايران مستبد و ديكتاتور نداشتيم، ولي معيار قضاوت عمل افراد است نه حرف و ادعايشان. قصدم هم به هيچ وجه دفاع از ماركسيسم يا هيچ مكتب نظري ديگري نيست - گرچه مي دانم به چنين كاري متهم خواهم شد- ولي هدف من مقابله با كج انديشي است. اگر در 50 سال پيش مي توانستيم بدون توجه به شيوة‌انديشيدن در عالم هپروت خودمان سير كنيم كه چنينيم وچنان، امروز كه با شرايط تاريخي متفاوتي روبرو هستيم، ديگر نمي توان همان خاصه خرجي ها را كرد. در شرايطي به بازنگري خويش پرداخته ايم كه جمعيت كشور از 70 ميليون بيشتر شده است. 60 درصد آن هم نيروهاي جوان هستند كه هم امكانات آموزشي و بهداشتي مي خواهند و هم كار و مسكن و هم هزار نياز معقول و ضروري ديگر دارند. بدون تعارف و بي پرده پوشي بايد گفت كه ما اكنون به واقع روي يك بمب هيدروژني بسيار قدرتمند نشسته ايم كه اگرچه منابع بالقوه عظيمي براي بازسازي و دوباره سازي مملكت است ولي اگر به اين واقعيت ها كم توجهي كنيم، بعيد نيست وضع به صورتي در آيد كه نه از تاك نشاني بماند ونه از تاك نشان.
پس، اين وضعيت جديد، شيوة تازه اي مي طلبد. و منظورم از شيوة تازه، اين است كه بايد با خودمان به گسترده ترين صورت ممكن صادق و صميمي باشيم و بديهي است كه كسي كه با خود صادق نباشد، و به خودش دورغ بگويد، بي گمان به همگان دروغ خواهد گفت وبه اندك غفلتي از سر ديگران كلاه برخواهد داشت. ولي زمانة ما، به راستي زمانة خطرناكي است. اوضاع مالي مان كه با همة دلارهاي نفتي، تعريفي ندارد. اين كه هنوز از مقدار واقعي بدهي خارجي كشور خبر نداريم، لابد حكمتي دارد، ولي فشارش بر روي بخش هاي اقتصاد كه هست. اين كه ارقام قابل وثوق از ميزان واقعي بيكاري - بيكاري عريان و پنهان - نداريم، پي آمدهاي مخرب آن را تخفيف نمي دهد. اين که از گسترش فقر ونداري و فحشا در جامعه اطلاع جامع نداريم، واقعيت ها را تغيير نمي دهد. تنها نتيجة حتمي بي اطلاعي، ناتواني ما در برنامه ريزي براي رفع اين مشكل است. البته مي توانيم هم چنان يقه استعمار پير انگليس را بگيريم و يا به امپرياليسم امريكا بد و بيراه بگوئيم ويا همه چيز را ناشي از رسيدن مارکسيسم به ايران بدانيم، ولي چنانچه شيوه اي ديگر در پيش نگيريم، ريشه هاي مشكلات و مصائب اجتماعي واقتصادي ما دست نخورده خواهند ماند و شاخ و برگ بيشتري خواهند زد.پس در ريشه يابي علل پانگرفتن سرمايه داري در ايران، يا در وارسيدن علل گستردگي فرهنگ دلالي و دلال مسلكي، توليد گريزي و نظام اقتصادي انگل دوست، كمي جدي تر باشيم ريشه اي برخورد كنيم. ترديدي نيست كه هم استعمار پير انگلستان در رساندن اوضاع ايران به اين وضعيت فعلي نقش داشته است وهم امپرياليسم امريكا، و هم اين که چپ انديشان ما با درايت عمل نکرده اند. ولي حق نداريم به بهانه وارسيدن نقش اين عوامل، بررسي نقش خودمان را ماست مالي كنيم و جدي نگيريم. به همان صورتي كه محق نيستيم كه به بهانه وارسيدن نقش خويش، از بررسي نقش اين عوامل شانه خالي كنيم. بي گمان درست است كه علل اوليه عقب ماندن ما از جوامع سرمايه سالاري اروپا، عوامل داخلي و درون ساختاري بوده اند، ولي، اين سخن درست را نبايد تابه آنجا كش داد كه در نظر نگيريم كه از زمان آن بريدگي اوليه نه اوضاع جهان ثابت ماند و نه ارتباطات ما با دنياي بيرون از خودمان. وارسيدن هرچيز به جاي خويش و پرداختن به هر عامل تا سرحد ضرورت بايد راهنماي ما باشد.
[1]
آقاي دكتر زيباكلام نيز مبلغ همين ديدگاه هستند اگرچه به خيال خويش، به « علت يابي» هزار و يك درد بي درمان ما پرداخته اند! دكتر زيباكلام با قيافه اي حق به جانب مي نويسد ، « باورهاي غرب گرا با ورود افكار و انديشه هاي ماركسيستي در ايران تخطئه شدند. عرب و تمدن آن نه تنها ديگر پيامي نداشت و سرمشقي براي ايرانيان اصلاح گرا به شما نمي آمد بلكه مسئوليت معضلات اقتصادي، اجتماعي و سياسي ايران (‌و جهان سوم به طور كلي) متوجه غرب بود» (‌ما چگونه ما شديم، تهران 1375، ص 29) . جالب است كه « مورخ برجستة‌ما » به اين پرسش كار ندارد كه مناسبات ايران با غرب از اواسط قرن شانزدهم شروع شد و انديشه ماركسيستي نيز تا اواسط قرن بيستم به ايران نيامده بود. در اين فاصله نيز، اگر روايت ايشان از تاريخ ايران درست باشد كه نيست، اقتصاد و جامعة ايران بايد متحول شده باشد. ولي اين گونه نشده است. به همين خاطر است كه در همان كتاب پيش گفته، از سوئي « يقه مغول ها» را مي گيرد واز سوي ديگر، هم « يقه آسمان را»، به خاطر كمي باران!