تحلیل ساختاری شعری از احمد شاملو

·         ترانه تاریک

بر زمینه سربی صبح

 سوار

           خاموش ایستاده است

 و یال بلند اسبش در باد

                 پریشان می شود
 

خدایا خدایا

سواران نباید ایستاده باشند

هنگامی كه                              

           حادثه اخطار می شود. 

 

 ***

 

كنار پرچین سوخته

 دختر

           خاموش ایستاده است

 و دامن نازكش در باد

                    تكان می خورد

 

خدایا خدایا

دختران نباید خاموش بمانند!

هنگامی که مردان

          - نومید و خسته -

                         پیر می شوند !

 

 

پیش درآمد:

 نیما با طرح موضوع فرم در شعر امروز ، شعر را نه به عنوان پاره ای از اجزاء غیر مسؤول بلكه به مانند ساختمانی واحد تصور نمود كه اجزاء این ساختمان به نوعی ارتباط عرضی ، طولی و حتی تو در تو با هم دارند . بعد از نیما ، فرم و ساختمان شعر مورد توجه شاعران و منتقدین واقع شد و از زوایای مختلف مورد كنكاش و دقت نظر قرار گرفت . یدالله رؤیایی در اشعار و نوشته های خود به تكمیل موضوع مورد بحث همت گماشت . از دیدگاه رؤیایی ، شعر نظامی است كه اجزاء آن هدف واحدی را دنبال می كنند . امكان افزودن یا كاستن اجزاء وجود ندارد و حتی تغییر در نگارش یك كلمه ، یك حرف یا نوع تلفظ آن كل ساختمان شعر را دچار آشوب می كند . البته این تعریف كه برگرفته از فرمالیسم و شكل گرایی روس و تحت تأثیر نوشته‌های یاكوبسن ، شكلوفسكی و دیگران بود با ظهور عرصه های جدید پسا ساختار گرایی از شالوده فرو ریخت و در شكل دیگر یا یك بی شكلی مضاعف تغییر هویت داد .


شاملو ، آموخته های خود از نیما را با گریز از وزن در شكلی نوین ارائه نمود . نگاه خاص این اشعار به كلمه ، زبان ، فرم ، موسیقی و اصولا چینش كلمات ، و توالی و ترتیب ارگانیك اجزاء شعر ، او را در ردیف شاعران ساختگرا قرار داد . اگر چه توجهات خاص شاعر به محتوا و وجوه معنایی شعر ( حداقل در برخی از معروفترین اشعار او ) این مسأله را مورد تردید قرار می دهد .
از میان تمام تكنیكهای بیانی و فنون زبان كه ساخت را در شعر شاملو تضمین می كند موارد بسیاری قابل ذكر است كه خصوصا قرینه سازی های ساختاری كمابیش در بسیاری از  اشعار او دیده می شود . شاعر برای حفظ تعادل اجزاء در شعر ، ابتدا به روایت روی می آورد . حداقل ارزش روایت این است كه شاعر را از پراكنده گویی و استفاده از اجزاء نامتحد در شعر دور می كند . رضا براهنی در خطاب به پروانه ها  نوع روایت ساده و تاریخمند در اشعار شاملو را مورد انتقاد قرار داده و معتقد است كه شاملو در آنجا كه به روایتهای صرف روی آورده و خط سیر محتوا در شعر را دنبال می كند از زوایای پنهان زبان و كشف آن دقایق اسرار آمیز دور مانده و كلامی معنا سالار را ارائه می كند كه بی توجهی یا كم توجهی او به زبان ، كلام او را در حد كلامی معمول و منثور افول می دهد .
شاملو آنگاه كه به كلمه و زبان و ساختمان شعر حداقل درحد قرینه سازی های معمول توجه خاص مبذول می دارد و از طرفی آنجا كه به شكستن روایتهای یك رویه مبادرت می ورزد به مفهوم و جوهره شعر نزدیك و نزدیكتر می‌شود. موسیقی درونی و در شكل روان تر آن موسیقی جویباری ، آهنگی موزون را به بافت كلمات تزریق می كند . باستانگرایی و برخی دیگر از تدابیر و شگردهای بیانی فخامت كلام او را تضمین می كند.

شكل برجسته ای از قرینه سازی و استفاده دقیق از موسیقی و هارمونی كلمات در شعرترانه تاریك دیده می شود كه این شعر را در ردیف اشعار قابل تأمل شاملو قرار می دهد .

 در این مختصر به تحلیل ساختاری شعر می‌پردازیم :

ـ شعر از دو بخش تشكیل شده است و در حقیقت هر بخش نیز از دو بند مجزا شكل یافته است . جزء اول شعر 9 سطر و جزء دوم نیز با قدری تسامح در سطر آخر ، 9 سطر می باشد .
ـ نیمه اول و نیمه دوم شعر را بار دیگر مورد مطالعه قرار داده و تعامل و تقابل اجزاء را حداقل از وجوه دیداری از نظر می گذرانیم .

ـ نیمه اول و نیمه دوم شعر را بار دیگر مورد مطالعه قرار داده و تعامل و تقابل اجزاء را حداقل از وجوه دیداری از نظر می گذرانیم .

فضای سربی و خاكستری رنگ سطر اول ] بر زمینه سربی صبح [ قرینه ای در بخش دوم دارد : فضایی سوخته و خاكستری با تعبیر ] كنار پرچین سوخته [ . استفاده‌ی دقیق از كلمه‌ی زمینه ( زمین + ه ) / صبح / پشت پرچین / در دو سطر مجزا و در حد ایجاز به بیان زمان و مكان پرداخته و در ساده ترین شكل ممكن به فضاسازی می پردازند . كلمه‌ی باد در سطور بعد ، این فضاسازی را كامل تر می كند .

ـ صبح ابتدای زندگی ، سرزندگی و تلاش است. سوار چونان یك طلوع سرخ بر زمینه سربی رنگ افق می درخشد و بعد از اخطار حادثه ، واژه واژه می رود تا در آخرین سطرهای شعر به غروبی ناخواسته تن در دهد ؛ غروبی كه حكایت از نومیدی و خستگی و پیری دارد . شاعر بعد از خاتمه شعر و در نوعی قرینه سازی و چینش كلمات ، گوشزد می كند كه ? اخطار حادثه چیزی جز  نومید ، خسته و پیر شدن مردان نیست ؛ اخطار حادثه ای عظیم كه باید همه دختران را به شیون و سوگ و فریاد وادارد .شاید این شعر مرثیه پیری شاعر باشد كه باید از گلوی همه دختران جهان فریاد شود .
ـ كلمه سوار با توجه به روند شكل پذیری شعر ، معادل كلمه دختر در قسمت دوم شعر است . وزش باد یا خنكای نسیم صبحگاهی ، یال بلند اسب را پریشان می كند آن گونه كه گوشه دامن دختر را به رقص و تكان وا می‌دارد. پریشان می شود و تكان می خورد علاوه برای زیبایی و هماهنگی های صوری ، شكل جدیدی از قافیه را ارائه می كند كه در توازن شعر سهم بسزایی دارد .

ـ سوار ، در سیاهه‌ی كلمات و در سپید خوانی متن شاید مردی است صبور ، چابك و قهرمان كه وظیفه او دفاع از حریم قبیله و ایل است ، آنهم در آن زمان كه دشمن آرامش ایل را بهم ریخته است . مرد در این جدال ناخواسته وظیفه ای جز دفاع از حریم ایل ندارد ، حادثه ، طبل جنگ را به نشانه اخطار می كوبد پس سوار نباید ایستاده باشد همان سواری كه در چند سطر پیش با صلابت تمام ، بر زمینه‌ی سربی صبح ایستاده است . اسطوره ها محل تجلی مبارزه انسان و زمان اند . دشمن فرضی در این شعر شاید همان زمان و سرنوشتی باشد كه پیری و مرگ را اخطار می كند .
در قسمت اول شعر دوبار از فعل  ایستاده است  استفاده می شود كه دو معنای كاملا متفاوت و حتی متضاد را ارائه می كند : این فعل در بند اول به  ایستادگی ، مقاومت وصلابت اشاره دارد و در  بند دوم  به خمودگی ، تعلل و بر پانخاستن برای دفاع .

ـ برداشت ما با توجه هماهنگی اجزاء و رویكرد اجتماعی شعر این است كه این شعر در واقع باز نمود نقش زن و مرد در یك زندگی ایلی و قبیله ای است .
زن و مرد در یك توازن اجتماعی ، وظایف متفاوتی را به عهده دارند . این توازن كه از نوع خاص قرینه سازی شعر استنباط می شود ، از برابری حقوق زن و مرد در جامعه ای ایلی حكایت دارد . دو جزء شعر ، دو جزء از وجود یعنی زن و مرد را به تصویر می كشد كه هر دو یك شعر را بوجود آورده اند ؛ تأمل بر انگیزترین شعر هستی را . مرد حماسه می آفریند و زن عاشقانه دوست می دارد. حماسه و غنا زیرساخت این اثر را شكل می دهد . حماسه در بخش اول شعر و غنا در بخش دوم شعر نمودی كاملا آشكار دارد . نوع استفاده از كلمات در زبان شاملو به هر شكل به كلام او حال و هوایی حماسی می دهد . بی تردید  عاشقانه ها نیز در بطن همین فضای  حماسی شكل         می گیرند .
ـ دقت نظر شاعر در انتخاب كلمات خصوصا كلمه پَرچین ( كه شاید دامن پُر چین دختر را  در سطور بعد فریاد می آورد ) ، كلمه‌ی زمینه ، سربی ، صبح ، سوخته ، خاموش و? قابل تأمل است . در شعر ، پارادوكسی هایی جریان دارد كه تلفیقی از عشق و حماسه ، مرگ و زندگی ، تولد و مرگ ، جوانی و پیری ، ایستادن و نه ایستادن ، خاموش ماندن و فریاد زدن ، خاموش ماندن و سوختن است . با این توضیح ، استفاده‌ی دقیق و دوگانه از كلمه‌ی خاموش و ایهام زیبایی كه در این كلمه نهفته است آشكار می شود . خاموش در سطر ] سوار خاموش ایستاده است
[ سكوتی همراه با تأمل و تفكر را به تصویر می كشد . ایستادن چنانكه گفته شد در اینجا نمودی از ایستادگی و صلابت است و خاموش نیز در معنای مثبت خود،  سكوتی تفكر آمیز را افاده می كند . خاموش ایستادنِ دختر در قسمت دوم شعر ] دختر خاموش ایستاده است[ نیز نوعی تأمل ، متانت و وقار زنانه را انعكاس می دهد . با توجه به كلمه‌ی سوخته در سطر اول ]كنار پرچین سوخته [ كلمه‌ی خاموش در معنای دوم خود یعنی آتشی خاموش بكار رفته و در هیأت خاكستری سرد ، در وجود دختر به تصویر كشیده است ؛ خاكستری كه در شیون و سوگیاد مردان باید از زبان دخترك شعله بكشد و فریاد شود .

ـ بر زمینه سربی صبح تصویری است عینی كه انعكاس دهنده ذهن سوار است و نمادی از آرامش قبل از توفان و كنار پر چین سوخته نمادی از درون سوخته و خاكستری رنگ وجود دختر بعد از اخطار حادثه و آتش افروزی آشكار در شعر .

ـ شاید تصور ارتباط بین كلمات سرب و خاموش با توجه به سابقه‌ی ذهنی آن در ادبیات كلاسیك و اینكه سرب در گوش ریختن كنایه از سكوت و نشنیدن بوده است ، نوعی نگاه سنتی به شعر باشد. اما از آنجا كه شعر در پارادوكسی دیگر در برزخ سنت و مدرنیسم معلق است و از طرفی با توجه به شناختی كه از وجوه باستانگرایانه و
 
آركاییك اشعار شاملو داریم ، مراعات این نظیر چندان دور از ذهن نمی نماید. نوع قرینه سازی در این شعر حتی ما را به یاد معادل یابی ها و قرینه سازی های نقاشی سنتی و تذهیب و كاشیكاری و معماری ایرانی ـ اسلامی می اندازد .

ـ شاعر برای شعر یاد شده نام  ترانه‌ی تاریك را بر می گزیند كه با توجه به آنچه گفته شد ارتباط كاملا آشكاری با اجزاء ، كلمات و درونمایه شعر دارد . شعر تلفیقی از رنگ و صدا ( و سكوت) است و ترانه‌ی تاریك در یك حسامیزی آشكار و زیبا ، در واقع براعت استهلالی است بر كل شعر ؛ نامی زیبا كه در بر گیرنده تمام مفاد شعر است ؛ تركیبی دوگانه ، از دو دنیای ناهمگون كه یادآور بسیاری از پارادوكس  های موجود در بطن شعر است .

 
 و نكته آخر اینكه ، این نكته آخر در تحلیل این شعر نیست . شعر یاد شده از زوایای مختلف قابل بحث و بررسی است چرا كه بی گمان شاملو در زیرساختهای شعر خود جوانب جامعه شناختی ،‌روانشناختی و فلسفی اثر را مد نظر داشته آنچنانكه بر وجوه زبانی و زیباشناسانه كلام نیز توجه تمام دارد . كنكاش مباحث یاد شده ، مجالی بیش از این می طلبد . كشف عرصه های تازه در حوزه شعر امروز ، حتی اگر به تصور بسیاری از منتقدان و شاعران آوانگارد ، گرد كهنگی را بر اشعار شاملو نشانده باشد اما نكات و ظرایفی در شعر او وجود دارد كه نیاز به تحلیل و بازیافت چندباره دارد ؛ چرا كه شعر او نتیجه سالها تأمل و زندگی در شعر و كلمات است .


 

با چشم ها / احمدشاملو ( الف بامداد)

عنوان اين شعر با "چشم ها " است و در آن از آفتابی دروغين سخن می رود . تاريخ آن دقيقا مشخص نيست اما به احتمال زياد بايد اواخر ۴۲ يا اوائل سال ۴۳ سروده شده باشدآن آفتاب قلابی انقلاب سفيد شاهانه بود  که بسياری از مبارزان طراز نوين را فريفت و سالهای دراز مداح رژيم پهلوي کرد

بسياري از آنان كه به آفتابگونه اي فريفته بودند مدعي شدند كه مگر برای همين اصول مبارزه نمی كرديم ؟ اشاره به اصول چندگانه ننگين شاهنشاهي مي كردند

احمد شاملو در همان سالها بر سر اين خفتگان فرياد برآورد

اي ياوه ياوه

ياوه خلايق!

مستيد ومنگ ؟

يا به تظاهر تزوير ميكنيد

از شب هنوز مانده دودانگي

ور تائبيد وپاك ومسلمان

نماز را ازچاوشان نيامده بانگي !

اين شعر شاملو حديث نفس زنان و مردانی است كه خون رگان خود را قطره قطره نثار کردند، تا خلق با دوچشم خويش ببينند که خورشيدشان کجاست

 

با چشم‌ها


 

 

 حيرت ِ اين صبح ِ نابه‌جای

خشکيده بر دريچه‌ی خورشيد ِ چارتاق

بر تارک ِ سپيده‌ی اين روز ِ پابه‌زای،

دستان ِ بسته‌ام را

آزاد کردم از

زنجيرهای خواب.

فرياد برکشيدم:

«ــ اينک

چراغ معجزه

مَردُم!

تشخيص ِ نيم‌شب را از فجر

در چشم‌های کوردلي‌تان

سويي به جای اگر

مانده‌ست آن‌قدر،

تا

از

کيسه‌تان نرفته تماشا کنيد خوب

در آسمان ِ شب

پرواز ِ آفتاب را !

با گوش‌های ناشنوايي‌تان

اين طُرفه بشنويد:

در نيم‌پرده‌ی شب

آواز ِ آفتاب را!»

«ــ ديديم

گفتند خلق، نیمی

پرواز ِ روشن‌اش را. آری!»

نيمي به شادي از دل

فرياد برکشيدند:

«ــ با گوش ِ جان شنيديم

آواز ِ روشن‌اش را!»

 

باری

من با دهان ِ حيرت گفتم:

«ــ اي ياوه ياوه ياوه،

خلائق!

مستيد و منگ؟

يا به تظاهر

تزوير مي‌کنيد؟

از شب هنوز مانده دو دانگي.

ور تائب‌ايد و پاک و مسلمان

نماز را

از چاوشان نيامده بانگي!»

هر گاوگَندچاله دهاني

آتش‌فشان ِ روشن ِ خشمي شد:

«ــ اين گول بين که روشني ِ آفتاب را

از ما دليل مي‌طلبد.»

توفان ِ خنده‌ها...

«ــ خورشيد را گذاشته،

مي‌خواهد

با اتکا به ساعت ِ شماطه‌دار ِ خويش

بيچاره خلق را متقاعد کند

که شب

از نيمه نيز برنگذشته‌ست.»

توفان ِ خنده‌ها...

من

درد در رگان‌ام

حسرت در استخوان‌ام

چيزي نظير ِ آتش در جان‌ام

پيچيد.

سرتاسر ِ وجود ِ مرا

گويي

 

چيزی به هم فشرد

تا قطره‌يي به تفته‌گي ِ خورشيد

جوشيد از دو چشم‌ام.

از تلخي ِ تمامي ِ درياها

در اشک ِ ناتواني ِ خود ساغری زدم.

آنان به آفتاب شيفته بودند

زيرا که آفتاب

تنهاترين حقيقت ِشان بود

احساس ِ واقعيت ِشان بود.

با نور و گرمي‌اش

مفهوم ِ بي‌ريای رفاقت بود

با تابناکي‌اش

مفهوم ِ بي‌فريب ِ صداقت بود.

 (اي کاش مي‌توانستند

از آفتاب ياد بگيرند

که بي‌دريغ باشند

در دردها و شادی‌هاشان

حتا

با نان ِ خشک ِشان. ــ

و کاردهای شان را

جز از برای ِ قسمت کردن

بيرون نياورند.)

افسوس!

آفتاب

مفهوم ِ بي‌دريغ ِ عدالت بود و

آنان به عدل شيفته بودند و

اکنون

با آفتاب‌گونه‌يي

آنان را

اين‌گونه

دل

فريفته بودند!

ای کاش مي‌توانستم

خون ِ رگان ِ خود را

من

قطره

قطره

قطره

بگريم

تا باورم کنند.

ای کاش مي‌توانستم

ــ يک لحظه مي‌توانستم ای کاش ــ

بر شانه‌های خود بنشانم

اين خلق ِ بي‌شمار را،

گرد ِ حباب ِ خاک بگردانم

تا با دو چشم ِ خويش ببينند که خورشيد ِشان کجاست

و باورم کنند.

ای کاش

مي‌توانستم


 


 

نقد و تفسير شعر”عاشقانه” از احمد شاملو

 

آن كه مي گويد دوستت مي دارم،

خنياگر غمگيني ست،

كه آوازش را از دست داده است.

اي كاش عشق را،

زبان سخن بود.

هزار كاكلي شاد

در چشمان توست؛

هزار قناري خاموش ،

در گلوي من.

عشق را، اي كاش

زبان سخن بود.

آن كه مي گويد دوستت مي دارم،

دل اندهگين شبي ست،

كه مهتابش را مي جويد.

اي كاش عشق را،

زبان سخن بود.

هزار آفتاب خندان در خرام توست؛

هزار ستاره ي گريان،

در تمناي من.

عشق را،

اي كاش، زبان سخن بود.

31 تير 1358

  (ترانه هاي كوچك غربت)

  يك شعر هنگامي به دل مي نشيند كه از زبان معيار امروزين فاصله بگيرد . تصوير سازي ها كند، هنجار گريزي ها داشته باشدو هر واژه و عبارتي ، در جاي شايسته اش جاي گيرد. آهنگ جمله ها با توجه به موضوع مورد نظر ، شادمانه يا غمگنانه باشد و نسبت به شعر زمان هاي پيشين ، تصوير هايش بكر و بديع باشد.

حال شعر “عاشقانه” ي شاملو ، گويي تمام عناصر را با خود داردو مخاطب مي نوشدش، گوارا و خوش. و هر زمان كه از عشق بشنود ، بي اختيار از دل بر مي آورد و بر لب مي نشاندش.ازقافيه ها(كه ندارد) و طرز قرار گرفتن مصراع ها ، فرم بيروني شعر حاصل مي آيد : شعر سپيد. و فرم ذهني، ارتباط ميان اجزاي شعر است كه به كل مي رسد.

موضوع شعر ، عشقي عميق و غير قابل شرح است . به قول حافظ:

در حريم عشق نتوان زد دم از گفت و شنيد

زان كه آن جا ، جمله اعضا چشم بايد بود و گوش

شخصيت هاي آن : مدعي عشق- عاشق واقعي و معشوق است.

شاعر خود اين شعر را به 4 بند تقسيم كرده است و سعي كرده تا خواننده ي شعرش را از مسير عاطفي خود عبور دهد و به مقصد برساند.

بند اول: پنج مصراع آغازين است. او براي بيان اين عشق ناگفتني، از زبان يك مدعي ،كه سعي دارد با گفتن”دوستت مي دارم” توانايي خود را نشان دهد ، او را به آوازه خوان غمگيني تشبيه مي كند كه صدايش را از كف داده است . اگر او توانسته است با زبان سخن ، عشق را بيان كند ، چرا غمگين است . پس اين سخن فقط ظاهري ست و او (مدعي) هم به گفته اش اطمينان ندارد . به لحن اين بخش هم اگر توجه كنيم، با آوردن هجاهاي بلند، غمناكش كرده و به زمزمه اي زير لب مي ماند. در پايان جمله ي “اي كاش عشق را / زبان سخن بود.”(حال آن كه نيست. ) عدم توانايي عشق را با سخن ، به مخاطب مي رساند.

بند دوم:شش مصراع ديگر است كه در تمام شعر ، دو مصراع پاياني ، همچون ترجيعي ، با كمي تغيير اين ناتواني را(ناتواني در بيان عشق) نمايان مي سازد. در اين بند تصوير بكري را به نمايش گذاشته است كه در سراسر تاريخ شعر فارسي بي نظير است.”هزار كاكلي زيبا /در چشمان تو / هزار قناري خاموش / در گلوي من”كاكلي، پرنده اي صحرايي(روستايي) ست و تاجي بر سر دارد. هزار ، نمايانگر كثرت است .

زيبايي و شادماني موج زننده در چشم معشوق را با اين تصوير نشان داده است و در برابر آن تصوير عاشق واقعي را نشانده است. قناري ،آوازه خوان است و در اين جا خاموش . مي خواهد بخواند ، اما او را ياراي خواندن در عشق نيست. پس در مقابل شادي و زيبايي معشوق مات و مبهوت و ساكت مي ماند . زيرا”اي كاش عشق را/

زبان سخن بود.”

بند سوم : پنج مصراع بعد. دوباره به مدعي عشق بر مي گردد و سعدي را فرا ياد مي آورد: “كه اي مدعي عشق كار تو نيست كه نه صبر داري نه ياراي ايست”

در اين جا به تصوير سازي تازه اي دست مي زند . انگار شاعر ، سخنان پيشين را براي اثبات سخن خود كافي نمي داند. مدعي عشق را كه “دوستت مي دارم ” را بر زبان مي آورد\ همانند سب غمناك و تاريكي مي داند كه در جست و جوي مهتاب خود است . اين تصوير نيز تازه است .

بند پاياني: پنج مصراع آخراست. دوباره سراغ معشوق و عاشق مي رود .” هزار آفتاب خندان در خرام تو” آفتاب را جاني داده است . و خنده نيز نشان شادماني است خنده در خرام(جلوه ي زيباي تو) پيداست. تكرار واج “خ” نيز صداي خنده را در گوش طنين انداز مي كند. در مقابل اين زيباي و شادماني، عاشق ، گريان است . واژه ي هزار نيز بيانگر كثرت در دو سو است.

حال بياييد نگاهي كلي بر شعر بيندازيم: تمام آن ، جز دو تصوير نيست. يكم، تصويري از مدعي ، با توانايي ظاهري در گفتن”دوستت دارم” و بيان عشق به زبان.

كه خود گفتن ، با آن حالت افسرده ، نشان ناتواني است.

دوم: تصوير عاشق واقعي و معشوقۀ با تمام تقابل هايش:

كاكلي در برابر قناري، شاد در برابر خاموش(عمگين) ، چشم در مقابل گلو، آفتاب در مقابل ستاره ، خندان در برابر گريان، خرام در برابر تمنا و تو در مقابل من.

دو مصراع ترجيعي ، گويي پتكي است كه در تاييد عدم توانايي عشق با سخن.

زبان شعر ، اما دو گانه است . ترجيعش كهن و باقي به زبان امروزين .

يك قصه بيش نيست غم عشق و وين عجب

كز هر زبان كه مي شنوم ، نا مكرر است (حافظ)