سوگ و روانشناسي آن
سوگ و روانشناسي آن
سوگ
با توجه به اينكه بازماندگان حادثه جمع كثيري از نزديكان خود را از دست دادهاند، بنابر اين احتمالاً شاهد مراحل سوگ در اين افراد خواهيم بود. شناخت اين مراحل در تسهيل فرايند سوگ به شما كمك خواهد كرد.
فرايند سوگ
يك فرد سوگوار موارد زير را تجربه خواهد كرد:
- انكار فقدان: در اين مرحله بازمانده وقوع حادثه و از دست دادن فرد يا افراد نزديك خود را باور نميكند.
”مطمئنم كه زنده است“.
”امكان نداره، مگه ميشه، او نمرده“
- درك فقدان: در اين مرحله فرد كم كم به اين نتيجه ميرسد كه عزيزش را از دست داده، بنابر اين شاهد اولين احساسات ناراحتكننده خواهيم بود.
”كمرم شكست، ديدي عزيزم از دست رفت، ديدي جوانم پرپر شد“. احساس ترك شدن و اضطراب: فرد احساس ميكند كه تنها مانده و كسي را ندارد و اضطراب زيادي در مورد آينده به وي دست ميدهد.
”چه جوري بچهها را تنها بزرگ كنم، براشون هم پدر باشم هم مادر“.
- نااميدي، گريه كردن، كرختي و سستي، گيجي و منگي.
- مشكل در تصميمگيري، احساس ناآرامي و ناراحتي، بيخوابي، از دست دادن اشتها، تحريكپذيري، از دست دادن كنترل خود، فراموشكاري.
- غصه خوردن و يادآوري مداوم عزيز يا عزيزان از دست رفته.
- خشم: در اين زمان شاهد عصبانيت و خشم فرد نسبت به خود، اطرافيان و حتي خدا و مقدسات خواهيم بود. ”اي خدا، اين چه حكمتييه“، چرا من؟ چرا اين اتفاق براي من افتاد؟“
- احساس گناه: در اين مرحله فرد شديداً دچار احساس گناه شده و خود را بخاطر اتفاقي كه افتاده مقصر دانسته و سرزنش ميكند.
”من دارم تقاص پس ميدم“، ”چرا من نتونستم كاري برايش بكنم“، ”اگر بيدار شده بودم شايد ميتونستم كمكشون كنم“.
- احساس تهي بودن و از دست دادن تصوير ذهني خود: فرد به شدت احساس خلاء و بيهودگي كرده و ”تصوير ذهني از خود“ فرد دچار تغيير و دگرگوني ميشود.
”همه چيز رو با خودش برده، هيچي نمونده، همه چي خراب شد“.
- غم و غصه عميق: ناراحتي و غمگيني فرد تا حدي است كه حتي در حضور ديگران هم از بين نميرود. همانند سازي با فرد از دست رفته: در اين مرحله فرد از خصوصيات و رفتارهاي كسي كه از دست داده است تقليد ميكند.
- افسردگي عميق: فرد شديداً افسرده است. احتمال وجود افكار يا حتي اقدام به خودكشي در اين مرحله وجود دارد.
”كاشكي من بميرم“ ، ”ديگه نميخواهم باشم“.
- جنبههاي پاتولوژيك عميق از جمله اختلالات سايكوسوماتيك و هيپوكندريازيس.
- مرحله بازسازي: در صورت حل سوگ و گذشتن از اين مراحل فرد قادر خواهد بود كه به جامعه بازگشته و زندگي عادي خود را از سر گيرد.
بايد بدانيم كه موارد فوق از همديگر كاملاً جدا نيستند و گاهي شاهد بروز چندين مورد از آنها با همديگر هستيم.
روانشناس، مددكار، مشاور، پرستار و روانپزشك بايد فرد را در گذشتن از اين مراحل ياري كرده و بعبارت ديگر فرايند سوگ را تسهيل كند. بايد بدانيم كه وجود علائم فوق طبيعي است ولي در صورت مشاهده موارد زير ارائه خدمات تخصصي روانشناسي و روانپزشكي ضروري است.
شاخصهاي ارجاع براي خدمات روانشناسي/روانپزشكي تخصصي
اختلال در جهتيابي نسبت به مكان و شخص
اختلالات عميق جهتيابي نسبت به زمان
ناتواني در مراقبت از خود
سايكوز/هذيان
افسردگي اساسي
افكار خودكشي يا ديگركشي
داغداري بيمارگونه
فراموشي
روانشناسي سوگ
(گفتگو با خانم دكتر فردوسي - ديماه 83)
(مهدي صامعي خبرنگار روزنامه همشهري )
وقوع حوادث و بلاياي طبيعي مثل زلزله علاوه بر اينكه
خرابي ها و ويراني هاي زيادي بر جاي مي گذارد، عوارض رواني شديدي
نيز به همراه دارد. ويراني هاي طبيعي و خسارات مالي و مادي را مي توان
با همت و برنامه ريزي علمي و تلاش انساني در مدت كوتاهي جبران كرد و
حتي شهري آبادتر از گذشته ساخت اما ويراني هاي روحي آدمي را كه در زير
آوارهاي غم و مصيبت آسيب ديده به سادگي نمي توان ترميم كرد چه بسا كه
سال ها زمان نياز باشد تا پس لرزه هاي رواني و اجتماعي اين فاجعه
به سكون و آرامش برسد و ساختار رواني ويران شده و صدمه ديده بازماندگان
بازسازي شود. با دكتر سيما فردوسي روانشناس و استاد دانشگاه شهيدبهشتي درباره
روانشناسي سوگ به گفت وگو نشستيم.
•در هفته هاي بعد از وقوع بلاياي طبيعي مثل زلزله، آنچه كه بيش از همه در
معرض تهديد قرار مي گيرد شرايط روحي و رواني بازماندگان است. آيا
بحران هاي روحي ناشي از اين حوادث با مشكلات روحي و بيماري هاي رواني در
وضعيت عادي فرق مي كند؟
شرايط روحي و رواني افراد حادثه ديده يك وضعيت ويژه رواني است و بحران ناشي
از آن ممكن است تا پنج شش سال ادامه يابد. نتايج آخرين تحقيقات و پژوهش ها بر
افرادي كه قبلاً چنين تجربه اي داشته اند در سال ۱۹۸۴ در ايتاليا و در سال ۱۹۷۸ در تركيه نشان داده كه اين
افراد به ويژه كودكان تا ۴ سال بعد از وقوع حادثه همان
استرس ها و بحران هايي را كه در زمان وقوع حادثه داشته اند عيناً
تجربه مي كنند. حالت هايي مثل ترس، اضطراب، بزهكاري و حتي مشكلات
جسماني. روانشناسان به اين حالت «Poststress» استرس
بعد از ضربه مي گويند. تفاوت اين بحران ها با مشكلات روحي عادي اين است
كه تجربه روحي اين افراد تكرار مي شود و عين آن واقعه را طي زمان به همان شكل
از لحاظ رواني تجربه مي كنند كه اين مسئله در بيماران رواني وجود ندارد. در
بيماري هاي روحي مثل افسردگي، شايد فرد حتي نسبت به وضعيت روحي خودآگاهي
نداشته باشد چون ريشه بسياري از اختلالات رواني به دوران كودكي برمي گردد كه
در ضمير ناخودآگاه فرد پنهان است اما حادثه ديدگان بلاياي طبيعي، شاهد يك
بحران بوده اند و نسبت به آن آگاهي دارند.
•تيپولوژي رواني افراد و نوع شخصيت آنان مثل درون گرا يا
برون گرا بودن چقدر در سطح عمق بحران هاي روحي ناشي از اين حوادث يا
شيوه مواجهه و حل آنها موثر است؟
قطعاً تاثير زيادي دارد. انسان ها با عادت هاي رفتاري و نوع شخصيت خود
با وقايع و حوادث زندگي برخورد مي كنند. هر چقدر شخصيت افراد قبل از اين
ضربه، قوي تر و محكم تر باشد در برابر چنين حوادثي، مقاوم تر و
منطقي تر خواهند بود و هر چقدر شخصيت رنجورتر باشد يا داراي ضعف هاي
شخصيتي، احساسي و عاطفي باشد يا از هوش اجتماعي پاييني برخوردار باشد،
آسيب پذيري اش بيشتر است.
•آسيب ديدگان و بازماندگان اين حوادث براي عبور از اين بحران و بازيافتن
سلامت رواني خود چه مراحلي را طي مي كنند؟
در وضعيت سوگ ابتدا افراد دچار شوك مي شوند و در يك بهت رواني به سر مي برند. بنا به توصيف خود اين افراد دچار يك حالت يخ زدگي و انجماد مي شوند. بعد مرحله ناباوري است يعني باور اين مصيبت برايشان سخت است و در واقع به انكار فقدان دست مي زنند. مرحله بعد، افسردگي و غمگيني شديد است در اين دوره هيچ چيز براي فرد معنا ندارد و انگيزه براي زندگي مجدد از وي گرفته مي شود و نمي تواند از زندگي لذت ببرد اين مرحله با بي جوابي، بي اشتهايي، اشكال در تصميم گيري و فراموشكاري همراه است و مهم تر از همه اينكه تسلط بر بدن خود را از دست مي دهد يعني هر لحظه احساس مي كند نگران است كه مجدداً اين حادثه تكرار شود. مرحله بعد پرخاشگري است در اين مرحله اين فكر حاكم مي شود كه چرا اين اتفاق بايد براي من بيفتد حتي گاهي شاهد عصبانيت و خشم فرد نسبت به اطرافيان و حتي خدا و مقدسات هستيم. حتي شاهد واكنش هاي عصبي شديدي هستيم كه از تفسير ناهوشيارانه اين واقعه ناشي مي شود كه چرا بقيه مردند و مرا تنها گذاشتند اما بعد از اين مراحل دوره تطبيق و سازگاري پيش مي آيد.
•اين مرحله چقدر طول مي كشد؟
اين مرحله به شرايط بيروني بستگي دارد. يعني اگر فرد، مورد
حمايت (مادي و رواني) قرار بگيرد سازگاري زودتر ايجاد مي شود ولي هر چقدر
تنها بمانند و به حال خود رها شوند سازگاري ديرتر اتفاق مي افتد ولي به طور
طبيعي اين مراحل ۱ تا ۲ سال طول مي كشد البته
تفاوت هاي فردي نيز نقش مهمي در مدت سازگاري دارد.
•ممكن است فرد آنقدر آسيب ببيند كه درمانش سال ها طول بكشد و يا اصلاً قابل
درمان نباشد!
بله. اين مراحل واكنش هاي طبيعي است. مراحل طبيعي سوگ كه تمام كساني كه عزيزانشان را از دست داده اند آن را طي مي كنند اما در مواردي كه دوران سوگ طولاني مي شود و از دوره درمان طبيعي خارج مي شود، شخصيت و وضعيت رواني فرد توانايي هاي شخصي و قدرت حل مسئله در افراد با مدت درمان آنها رابطه مستقيم دارد. براي برخي هم اين ماجرا سرآغاز يك بيماري مي شود كه اين بيماران به درمان هاي ويژه كلينيكي و باليني نيازمندند.
•آيا در درمان اين افراد اعتقاد به رفتاردرماني داريد يا
دارودرماني؟
هر دو لازم است. چون برخي به دارو احتياج دارند و اگر دارو مصرف نكنند
نمي توانند خود را كنترل كنند و با محيط وفق دهند حتي نمي توانند
بخوابند يا اينكه دچار توهم و رفتارهاي آشفته مي شوند. در اين موارد حتماً
بايد دارو مصرف كرد البته دركنار دارو و درمان، حضور تيم هاي حمايتي
روان شناختي لازم است. پيشنهاد مي كنم كه در منطقه پايگاه هايي زده
شود و تيم هاي علمي در آنجا مستقر شوند و به رفتار درماني بپردازند.
•ممكن است كه آسيب هاي رواني مصيبت ديدگان تبديل به آسيب هاي
اجتماعي نيز شود يعني فرد براي انتقام از اين حادثه (آرامش خود) به ديگران و جامعه
آسيب برساند و يا به بزهكاري و ناهنجاري اجتماعي و اخلاقي كشيده شود. براي جلوگيري
از چنين وضعيتي چه بايد كرد؟
اين افراد نيازمند كمك هاي مددكاري درازمدت هستند. به
ويژه كودكان و نوجواناني كه بي سرپرست شده اند در معرض اين خطرات قرار
دارند. كودكاني كه به بهزيستي و پرورشگاه ها سپرده مي شوند به لحاظ
روانشناسي در مكان مناسبي قرار نمي گيرند (هرچند چاره اي هم نيست) در
اين گروه ها احتمال آسيب هاي اجتماعي بيشتر است. براي جلوگيري از اين
وضعيت تا حد امكان بايد اين كودكان را به خانواده ها سپرد.
•در رفتار با كودكان بايد به چه نكاتي توجه داشت؟
بايد وضعيت زندگي كودكان را به شرايط پيش از وقوع حادثه و شرايط خاص سني كودك نزديك كنيم. مثلاً براي كودك ۵-۶ ساله بايد امكان بازي را فراهم كنيم يا كودكان در سنين دبستان بايد هر چه زودتر به مدرسه بروند. نكته ديگر اينكه نبايد جنبه هاي ترحم و دلسوزي را پررنگ كنيم. و از رفتارهاي عادي افراطي پرهيز كنيم. بلكه بايد براساس محبت و احترام با آنان رفتار كرد. كودكان را تشويق كنيم تا راجع به واقعه پيش آمده حرف بزند.
• يكي از خطراتي كه به لحاظ روانشناختي و از منظر آسيب شناسي رواني _ اجتماعي در ارتباط با نحوه رفتار با مصيبت زدگان احساس مي شود اعمال رفتارهاي سنتي و غيرعلمي است كه مردم (از سر دلسوزي) با اين افراد دارند به نظر شما اين روش ها بازسازي رواني آنان را به تأخير نمي اندازد؟
به كار بردن رفتارهاي غلط براي بهبود وضعيت روحي آسيب ديدگان نه تنها در معالجه آنان تأثيري ندارد بلكه درمان آنها را به تاخير مي اندازد مثلاً برخي در هنگام مواجهه با اين افراد سعي مي كنند از گريه كردن آنها جلوگيري كنند يا به پسربچه ها مي گويند شما مرد هستيد مرد كه گريه نمي كند رفتارهاي اين چنيني، سوگ را به تاخير انداخته و فرد در آينده دچار اختلالات رواني خواهد شد.
• تلقين برخي از عقايد مذهبي مثل گناه كار بودن مصيبت ديدگان تا چه حد سلامت رواني آنها را به خطر مي اندازد؟
تقريباً صددرصد، القاي تعليمات و عقايد مذهبي غلط و افراطي، در تشديد بحران يا درمان نشدن آنها موثر است. از مذهب و دين بايد در جهت آرامش انسان ها استفاده كرد نه در بر انگيزاندن خشم و غضب يا افسردگي آنها. در محاوره ها مي شنويم مي گويند اين زلزله خشم خداوند بوده يا قهر طبيعت بوده وجود چنين نگرش و تفسيري از اين واقعه به روند درمان اين افراد ضربه مي زند.
• وقوع زلزله بم و حوادثي مشابه، افكار عمومي را نسبت به اين
مسئله حساس كرده است كه گاهي به ايجاد ترس و اضطراب عمومي در جامعه منتهي
مي شود براي ايمن سازي رواني شهروندان چه اقداماتي ضروري به نظر مي رسد.
هر چيزي كه انسان را از حالت تعادل خارج كند موجب استرس مي شود. براي
ايمن سازي رواني افراد در برابر خطر بلاياي طبيعي بايد به ايمن سازي
شهري و معماري پرداخت. حكومت از طريق آگاهي ملت نسبت به علايم زلزله امنيت رواني
شهروندان را تأمين مي كند. زماني امنيت رواني مردم آسيب نمي بيند كه
آنها احساس كنند در هنگام زلزله جان آنان ايمن است وگرنه با رفتارهاي كلامي و
توصيه هاي اخلاقي نمي توان به آنان آرامش داد.
• وقوع چنين حوادثي در كشور ضرورت يك موسسه و تشكل هاي
غيردولتي متشكل از روان شناسان و مددكاران را براي سرويس دهي رواني
ايجاب مي كند شما به عنوان عضوي از خانواده روان شناسي كشور تا چه حد بر
حضور چنين نهادهايي تأكيد داريد؟
نياز وجود چنين نهادهايي در كشوري مثل ما كه زلزله خيز است بسيار محسوس است
ولي در حال حاضر چنين نهادي وجود ندارد. من اعتقاد دارم اين كار از
دانشگاه ها بايد آغاز شود البته كارهايي در اين زمينه انجام شده مثل ايجاد
كارگاه هاي آموزشي و كنفرانس هاي علمي كه از تجربيات كشورهاي ديگر نيز
استفاده شده است. دانشگاه ها بايد گروه هايي را در قالب روان شناسي
مددكار آموزش داده و به منطقه بفرستند همچنين اين فاجعه بايد سرآغاز پژوهش و تحقيق
در اين زمينه باشد تا در حوادث بعدي از نتايج آنها استفاده شود.
75 در صد كساني كه در زلزله بم به روانشناس مراجعه كرده اند دچار افسردگي هستند
نگراني براي علايم تاخيري
بنفشه سام گيس: به گفته محققان، با گذشت دو ماه از وقوع زلزله بم، اكنون زمان آن رسيده كه تيم هاي روانشناسي در پي شناسايي نشانه هاي احتمالي اختلالات رواني در بازماندگان حادثه بوده و با ارائه خدمات روانپزشكي، از مزمن شدن اين اختلالات جلوگيري كنند.
توجه به درمان و شناسايي سريع نشانه هاي اختلالات رواني به خصوص از اين جهت حائز اهميت است كه در فهرست نياز هاي زلزله زدگان، صرفاً بر تامين مايجتاج روزانه تاكيد شده در حالي آسيب هاي رواني ناشي از شدت فاجعه، ريشه هاي خود را پنهان از نگاه مسئولان در خاك سست بم مي دواند.
•ساماندهي روان شناختي
فريد براتي سده، كارشناس ارشد روانشناسي سازمان بهزيستي كشور
كه به مدت سه هفته از سومين روز وقوع زلزله بم، در منطقه زلزله زده حضور
داشته و امور روان شناختي بازماندگان را ساماندهي مي كرده، وضعيت
روان شناختي منطقه را نيز متفاوت از ديگر مناطق كشور كه قرباني زلزله
بوده اند عنوان مي كند. وي مي گويد: «شهر بم از ساماندهي اجتماعي و
فرهنگي خاصي برخوردار بوده كه ما اين سامانه را پيش از وقوع زلزله شناسايي كرديم و
همين سامانه ميزان آسيب پذيري رواني بازماندگان را چند برابر مي كرد.
وضعيتي كه در زلزله هاي رودبار، منجيل، زنجان و حتي قزوين شاهد آن نبوديم. ساكنان
بم به دليل نسبت هاي خويشاوندي معمولاً در يك محله ساكن بودند به همين دليل
پس از وقوع زلزله مشاهده مي كرديم كه تخريب يك محله موجب فوت چندين خانواده
خويشاوند شده است و فردي كه به استثنا از اين پيوند گسترده خويشاوندي باقي مانده
بود تمام نظام حمايتي خانوادگي را از دست رفته مي ديد. از سوي ديگر متوجه
شديم كه شهر بم پيش از وقوع زلزله و در طول روز پذيراي ۲۰ الي ۳۰ هزار نفر جمعيت از روستاهاي
مجاور بوده كه براي كار و كسب به بم مي آمدند در حالي كه جمعيت واقعي خود شهر
حدود ۹۰ هزار نفر برآورد شده بود. با وقوع زلزله، اين جمعيت روستايي
باز هم پايگاه تامين نياز هاي خود را شهر زلزله زده مي ديدند.
با اين تفاوت كه اين بار، آنها به جاي زلزله زدگان واقعي به وانت ها و
كاميون هاي حاوي كمك غذايي و مايحتاج اوليه هجوم مي آوردند چون آنها هم
نيازمند و محروم بودند و چنين وضعيتي را ما به الگوي غفلت تعبير
مي كنيم كه اين غفلت عمدي نبوده و متوجه هيچ سازمان و نهادي هم نيست بلكه يكي
از تبعات فجايع اين است كه اغلب بازماندگان به دليل عزت نفس از مطالبه كمك خودداري
مي كنند و جاي خالي اين افراد، با هجوم ديگراني كه خسارت جاني و مالي هم
متوجه آنان نشده پر مي شود. متاسفانه حضور اين افراد فشار رواني ثانويه
زلزله زدگان و بازماندگان از هر فاجعه طبيعي را تشديد مي كند.»وي درباره
وضعيت رواني زلزله زدگان مستقر در بم و علت بحران رواني آنان كه متفاوت از
ديگر قربانيان زلزله درنقاط كشور بوده است مي گويد: «مردم بم به دو دليل دچار
شوك شديدي شده اند اول اينكه زمان وقوع زلزله ساعت هوشياري مردم نبوده و اغلب
در خواب بوده اند و زمان، عامل موثري در تعيين واكنش و ميزان ترس و وحشت
قربانيان يك فاجعه است.
اگر چه در تمام حوادث طبيعي شوك و بهتي طبيعي در قربانيان
ايجاد مي شود و سير چند روزه اي داردكه در اصطلاح روانشناسي به آن
«كرختي رواني» مي گويند. و اين وضعيت حتي مانع از آن مي شود كه
بازماندگان به تحرك براي تامين نياز هاي اوليه برآيند و ما بسيار مشاهده
كرديم كه چادر و مواد غذايي در كنار زلزله زدگان رها شده بود اما آنها به
دليل كرختي رواني پس از فاجعه از بر پا كردن چادر هم ناتوان بودند.
از سوي ديگر بازماندگان بم به گونه اي غيرطبيعي سوگوار بودند به دليل آنكه
حجم بالاي تلفات و ترس از بروز بيماري هاي عفوني ناشي از برجا ماندن
جنازه ها، فرصت خداحافظي بازماندگان با عزيزان متوفي را از آنان سلب كرده و
جنازه ها به سرعت در گور هاي دسته جمعي به خاك سپرده
مي شدند.»
وي همدردي با بازماندگان و تشويق به گريستن را از راه هايي عنوان مي كند كه مي تواند در تخليه عواطف متراكم بازماندگان فاجعه موثر باشد. ضمن آنكه در توضيح حمايت هاي اوليه روان شناختي مي گويد: «حمايت هاي مادي، حمايت هاي عاطفي، حمايت عزت نفس و حمايت مشاركتي به گونه اي كه از ميان ايشان نماينده هايي انتخاب شده و خود بازماندگان در جهت ترميم وضعيت پيرامون خود تصميم بگيرند مي تواند در كاهش ميزان آسيب هاي رواني موثر باشد.
زلزله زدگان رودبار و منجيل در پذيرش حمايت مشاركتي فعال تر بودند ولي در بم، حجم وسيع تلفات انساني مانع از اين فعاليت مي شد و به همين دليل بيش از زلزله زدگان ديگر مناطق نياز به كمك هاي روان شناختي داشتند.»
براتي با اشاره به سيرطبيعي بروز اختلالات رواني پس از وقوع فاجعه مي گويد: «در ضمن ارائه كمك هاي روان شناختي لازم است كه افراد در معرض خطر اختلالات رواني شناسايي شوند. البته بروز اين اختلالات رواني الزاماً به معني بيماري رواني نيست بلكه واكنش هاي عادي فرد به واقعه مهيبي چون زلزله، سيل يا جنگ است. اما آسيب هاي رواني قبلي يا شرايط پس از وقوع فاجعه مي تواند زمينه ساز بروز بيماري رواني هم باشد. در نخستين روزهاي پس از وقوع زلزله حدود ۷۵ درصد از مراجعان به تيم هاي روانشناسي، نشانه هايي از اضطراب و افسردگي دارند اما چنانچه اين نشانه ها از نخستين ماه پس از وقوع حادثه هم مشاهده شود مي تواند به استرس حاد تعبير شده و از سه ماه، پس از وقوع فاجعه به اختلال رواني تبديل مي شود.»
در حالي كه بنابر تصميم محمدرضا راه چمني؛ رياست سازمان
بهزيستي، ارائه خدمات روان شناختي طي ۶ ماه در منطقه زلزله زده
توسط تيم هاي روان درماني از ۲۸ استان كشور اجباري شده است،
براتي به خدمات تعريف شده اي كه مي بايد طي اين مدت ارائه شود اشاره
مي كند و مي گويد: «در حال حاضر خدمات رواني درماني چادر به چادر توسط
تيم هاي مستقر درمنطقه در حال اجراست و مقرر شده كه طي ۶ ماه و هر ۱۰ روز يك تيم ۸ نفره روانشناسي از سراسر كشور
در منطقه مستقر شده و به خصوص با شناسايي زنان و كودكان بي سرپرست، زنان
سرپرست خانوار، معلولان، سالمندان و بيماران رواني كه جمعيت هدف سازمان هستند
گزارش هايي براي پيگيري وضعيت آتي اين افراد به سازمان ارائه دهند. فعاليت
كلينيك هاي ثابت روانشناسي مستقر در كانكس ها نيز آغاز شده و در مرحله
بعدي كلينيك ها تخصصي روانپزشكي داير خواهد شد.»
آنچه كه موجب نگراني كارشناسان بهداشت روان وزارت بهداشت و سازمان بهزيستي است
بروز علايم تاخيري در زلزله زدگان است. شهرستان بم به دليل همجواري با استاني
كه همواره از بابت قاچاق موادمخدر موجب نگراني مسئولان كشور بوده يكي از انبارهاي
حائز اهميت براي قاچاقچيان و به ترانزيت موادمخدر شهره بوده است. مصرف موادمخدر در
بازماندگان زلزله كه اكنون بر اثر غم و اندوه ناشي از حجم بالاي تلفات همشهريان و
تخريب كاشانه در شرايط خاص رواني قرار دارند، مي تواند بروز علايم واقعي
آسيب هاي رواني را به تاخير انداخته و مسئولان را دچار اين اشتباه سازد كه
بازماندگان از خطر اختلالات رواني رهيده اند.
براتي مي گويد: «تمام تلاش ما بايد بر اين هدف معطوف باشد كه سدهاي مقابل بروز هيجانات ناشي از فاجعه را بشكنيم ولي مصرف موادمخدر مانع از بروز اين عواطف متراكم خواهد شد و علايم كرختي رواني تا مدتي نامعلوم باقي مانده و عواطف متراكم يكباره بروز خواهد كرد. وضعيتي كه در زلزله منجيل يا قزوين يا زنجان با آن مواجه نبوديم.»
وي در اشاره به موانعي كه مي تواند روند بازسازي رواني زلزله زدگان را هموار سازد مي گويد: «ويژگي هاي شخصيتي زلزله زدگان، مسائل اجتماعي، ميزان بازسازي و روند بازسازي و ميزان حمايت از بازماندگان مي تواند در تسريع اين روند موثر باشد. ضمن آنكه تحقيقات نشان داده هر چه فاصله زماني از وقوع فاجعه تا مداخله گروه هاي حمايتي بيشتر باشد از ميزان تاثير خدمات كاسته خواهد شد. البته آن گونه كه ما شاهد بوديم تمام نهادها و سازمان هاي داخلي و خارجي تقريباً به موقع اقدام به خدمات رساني كرده اند اما يكي از ويژگي هاي فاجعه اين است كه بازماندگان فاجعه معمولاً در ماه اول به دليل شوك ناشي از فاجعه در حالتي مصطلح به «شكرگزاري از ديگران» به سر مي برند و پس از مدتي دچار خشم شده و از اين پس سازگاري با حادثه دشوار مي شود. به خصوص بايد توجه داشته باشيم كه در زلزله بم به دليل حجم وسيع تلفات و تخريب، براي بسياري از بازماندگان در هيچ برنامه روان شناختي درماني، محلي وجود نداشته و لازم است كه در اقدامي جديد، براي اين افراد برنامه ريزي كنيم.»
(آرشيو روزنامه همشهري )
منابع :
انستيتو روانپزشكي تهران
مركز تحقيقات بهداشت روان
قطب علمي، آموزشي - پژوهشي
بهداشت روان درحوادث طبيعي(براي متخصصان)
با همكاري:
بخش روانپزشكي اجتماعيومركز خدمات مشاورهاي صبح صادق
دي ماه 1382
به مناسب فاجعه عظيم و ملي زلزله بم