.... چون من زنده ام شما هم خواهيد زيست.       انجيل يوحنا  19 : 14

موضوع مرگ آنقدر ناگوار و دردناك است كه بعضيها نميخواهند دربارة آن فكر كنند. دريك آمارگيري كه اخيرا بعمل آمد، پرسش اين بود: اگر شما به يك بيماري ناعلاج دچار شويد، آيا دوست داريد كه دكتر حقيقت را با صراحت به شما بگويد يا نه؟ قابل توجه است كه پنجاه درصد پاسخ دهندگان نميخواستند حقيقت را بدانند و ترجيح ميدادند كه در جهل باقي بمانند، چون از مرگ اين حقيقت زندگي ميترسيدند!

جاي تعجب است! در دوره اي كه انسانها دم از پيشرفت ميزنند و مدعيند كه به واقعيات علوم دست يافته اند،‌ هنوزازاين حقيقت بزرگ – يعني مرگ-  گريزانند! هنگامي كه يكي از عزيزان ما ميميرد، او را به گورستان برده، دفن ميكنيم و بر سر مزار او گل ميگذاريم. اجازه بدهيد كه دراين مورد سخن گويم، ولي اميدوارم كساني كه ازهر تشريفات ديني خاصي بدون فكر كردن تابعيت ميكنند، از حقير نرنجند.

روزي مردي از شخصي كه شديدا در قيد و بند تشريفات ديني بود پرسيد: " فكر ميكني بعد از مرگ تو چه بر سر تو مي آيد؟" او پاسخ داد: " من بدون شك به سعادت جاوداني ميرسم" و بعد درادامه گفت: " لطفا مرا با اين سئوالات دلخراش آزار نده!"  

شايد جاي تعجب نباشد كه ما انسانها تا اين حد از مرگ گريزان باشيم. مرگ آشتي ناپذير، سرسخت، ستمكار، و آخرين دشمن شكست ناپذير ما انسانهاست. مرگ با قدمهاي آهسته در مسير زندگي ما ظاهر ميشود و ما را از ديارهستي مي ربايد. مرگ به هر خانه اي سر ميزند وعزيزان آن خانه را با خود ميبرد. مرگ دست بي حرارت خود را بر نبضها ميگذارد وآنها را سرد ميكند. آيا هيچ جايي نميتوان جوابي براي مرگ و زندگي و سرنوشت ابدي يافت؟

آيا پول ميتواند آنرا خريداري كند؟ مرگ به خانه هاي اعيان و اشراف همانند خانه هاي فقرا نفوذ ميكند. قدرت و مقام هم نميتواند بر مرگ چيره شود.  كوروش و داريوش كبير، قيصرهاي روم،اسكندر، چنگيز خان، ناپلئون، هيتلر، لنين، استالين و ... افراد قدرتمندي بودند كه ميليونها نفرازمردم جهان را تحت فرمان خود داشتند، اما با آن همه قدرت در برابر مرگ همچون اشخاص ناتوان وعاجزسرفرود آوردند.

علم و دانش بشري هيچ پاسخ مطمئني براي مرگ ندارد و دانش هيچ راه حل نهايي براي اين مقوله پيدا نميكند. دانش بشر فقط براين تاكيد دارد كه همانقدر كه قانون حيات حتمي است، قانون مرگ نيز حتمي ميباشد. هيچ مهندس و زيست شناسي نتوانسته معادلة زندگي و مرگ را حل كند. هيچ شيميداني از آزمايشگاه خود بيرون نيامده تا مغرورانه فرياد بزند: من پاسخ مرگ را يافته ام! هيچ فيزيك داني نتوانسته نيروي هسته اي را به قلمروي مرگ ببرد و حصار گور را منفجر كند. دانش توانسته هنر كشتن دست جمعي را به ارمغان بيآورد، ولي هرگز نتوانسته مرگ را بكشد. علم پزشكي با شيوه هاي امروزي ميتواند عمر انسان را تا حدودي طولاني كند، اما اين دانش هم  در برابر مرگ قد خم كرده است.  

اما سئوال اين است كه چه كسي پاسخ درست و حقيقي براي اين دشمن شكست ناپذيرانسان دارد؟ پاسخ آن بايد از سوي ديگر برسد، يعني از خدا.

 

حال به عيساي مسيح كه به ما درتاريكي مرگ نورعطا فرمود رو منماييم. مسيح سه حقيقت راستين را دربارة سرنوشت زندگي تاييد ميكند. او به ما مي آموزد كه مرگ پايان زندگي نيست. او جان را از طبقه اي كه در آن پنجاه سال يا كم و بيش بسر برده ايم در بر ميگيرد وآنرا در پيشگاه واقعيت قرار ميدهد. مسيح يك تعريف جديد از زندگي به ما ارزاني ميكند وآن ابديت است. بدن روزي به گوشه اي گذاشته خواهد شد، اما شخصيت واقعي تا ابد خواهد زيست. مسيح جا ن و روان را كه به جهان آدمي و جهان خدا  يا بهتر بگويم جهان زمان و جهان ابديت راه پيدا ميكرد، تجربه كرد. اوهر دو را  واضح ديد، به اين دليل كه درهر دوجهان بسر برده بود. پس شخصيت انسان ارزش مهم و بيحسابي دارد. مسيح فرمود: ( براي شما چه فايده اي دارد اگر تمام دنيا را دشته باشيد، ولي زندگي جاويد را از دست بدهيد؟....    « انجيل متي  26: 16 »).

آيا به ورزشكاري كه همه روزه به تمرينات خود ادامه ميدهيد تا درمسابقه اي بزرگ مانند المپيك شركت كند دقت كرده ايد؟ آري، مسيح به دوران زندگي ما بروي اين كرة خاكي مانند دوران تمرين مينگرد. اين دوران دوران آمادگي روحي ما است براي جهاني بزرگتر و پهناورتر كه اساسا ما براي آن آفريده شده ايم. او فرمود در ماوراي اين زندگي خدمتي بزرگتر و ارزشمندترهست كه بايدآن را انجام دهيم. درانجيل ميخوانيم: ( آفرين، آفرين! حال كه در اين مبلغ كم درستكار بودي، مبلغ بيشتري به تو خواهم سپرد. بيا و در شادي من شريك شو.    « انجيل متي  21: 25 » ).

صدوقيان، گروه باصطلاح صاحب دين و خرد در زمان عيسي كه رستاخيز بعد از مرگ را انكار ميكردند، نزد او آمده وسئوال كردند : "ما خانواده اي را ميشناسيم كه هفت برادر بودند. اولي، زن گرفت و بي اولاد فوت كرد. بنابراين همسر او زن برادر دومي شد. اين يكي هم بي اولاد مرد، و آن زن به عقد برادر سومي در آمد، و به همين ترتيب ادامه يافت و او زن هر هفت برادر شد. در آخرآن زن نيز درگذشت. حال در روز قيامت، آن زن،‌ همسر كداميك از اين برادران خواهد بود؟ چون او در واقع زن همة ايشان بوده است؟"

عيسي پاسخ داد: ( سئوال شما نشان ميدهد كه چقدر دراشتباهيد. نه از كلام خدا چيزي ميدانيد، نه از قدرت خدا. زيرا در روز قيامت، انسانها ديگرازدواج نميكنند بلكه مانند فرشتگان آسمان خواهند بود. اما دربارة روز قيامت،‌ مگردر كتاب آسماني نخوانده ايد كه خدا ميفرمايد: من هستم خداي ابراهيم، اسحاق و يعقوب؟ پس خدا، خداي مردگان نيست، بلكه خداي زندگان ميباشد.      « انجيل متي  32- 25: 22 » ). آري مسيح بوضوح به ما مي آموزد كه مرگ پايان زندگي نيست.

حال بپردازيم به حقيقت دوم كه مرگ كالبد انسان است، بهترميبينم كه به جمله اي كه مسيح خداوند درانجيل فرموده اشاره كنم : ( نترسيد از كساني كه ميتوانند فقط بدن شما را بكشند ولي نميتوانند به روحتان صدمه اي بزنند. از خدا بترسيد كه قادراست هم بدن و هم روح شما را در جهنم هلاك كند.    « متي  28: 10 » )‌.  

جدا زيستن دورازپدر آسماني وادامة حيات بدون پرتو محبت وعشقي كه براي آن ساخته شده ايم ، يقينا ميتواند بدترين نوع زندگي باشد. حتي با خواندن سرسري انجيل اين امر بر ما ثابت ميشود كه مسيح آمد تا كساني را كه گمراه شده بودند پيدا كند و نجات بخشد، نه براي چند سال دوران زندگي بلكه براي ابد.

 

حقيقت سوم واز همه مهمتر، عيسي به ما مي‌آموزد كه بر مرگ غالب شده است. درانجيل عهد جديد ازآغاز تا پايان اين مژدة پيروزي به كرات بيان شده و با صدايي بلند طنين انداز است. آري،عيسي بر مرگ و گور چيره شد و بر قلمروي تاريك مرگ شجاعانه تاخت وآنرا تا سرمنزلش دنبال نموده و با چنگالهاي قدرتمند خويش فشرد و با دادن جان و رستاخيزش، آشكارا چيرگي خود را اثبات نموده و نمايش داد.

درانجيل يوحنا ميخوانيم كه مسيح در برابر مرگ با قدرت برخورد كرده وبا اطمينان خاطر به مرتا ميفرمايد: ( مرتا، برادرت حتما از مرگ زنده خواهد شد)، مرتا پاسخ ميدهد: ( ... ميدانم كه برادرم در روز قيامت مانند ديگران زنده خواهد شد)،آنگاه مسيح خداوند در جواب ميفرمايد: ( آن كسي كه مردگان را زنده ميكند و به ايشان حيات ميبخشد، من هستم. هركه به من ايمان داشته باشد، اگر حتي مانند ديگران بميرد، بار ديگر زنده خواهد شد و چون به من ايمان دارد،‌ زندگي جاويد يافته، هرگز هلاك نخواهد شد...  « انجيل يوحنا فصل 11»). لطفا به اين آية اخير توجه كنيد، مسيح خود را شخصي ميداند كه مردگان را زنده ميكند و به آنان زندگي ميبخشد. شناخت، پيوند وايمان به مسيح، همان شريك بودن در زندگي اوست و در اين راه مرگ چيزي نميتواند باشد جز گذشتن از يك دروازه، نه نيستي و فقدان. مرگ براي يك مومن بمنزلة آغاز كار وسپيدة صبح روزي است كه روز خدا نام دارد. مرگ براي يك مسيحي اسير گور شدن نيست، بلكه شكستن حصارهاي فناست براي پيوستن به خداوند و آغاز زندگي باشكوه و كاملتري كه او وعده داده است.

رستاخيز مسيح، خبر خوشي را براي ما به ارمغان مي آورد و خواست پدر آسماني را براي فرزندانش كه پيش از شروع زمان در نظر داشته، به اجرا ميگذارد. پدر رستاخيز يگانه پسرش را در تجربيات ما تحقق ميبخشد.

چگونه ميتوانيم مطمئن شويم كه تعليمات مسيح با حقيقت منطبق است؟ من نميدانم كه شما دربارة او چگونه مي انديشيد،‌ اما من شخصا به سخنان او ايمان دارم. از همة كساني كه تا بحال به جهان آمده اند مسيح معتمدتراست و هيچ وقت تصور نميكنم كه او دروغ بگويد. هر جا كه تعليمات مسيح با زندگي سر و كار پيدا ميكند بر حق بودن او بيشتر آشكار ميشود.

اجازه بدهيد دراين مورد مثالي بياورم. در سال 1876، وقتي مايكل فارادي دانشمند معروف دربستر مرگ بود، يكي از دوستانش از او پرسيد:" مايكل عزيز، حدسيات شما در اين حال چيست"؟ فارادي كه از اين سئوال اندكي متاثر شده بود پاسخ داد: حدسيات من چيست؟ اي دوست، من حدسياتي ندارم. ميدانم به چه كسي ايمان دارم وهرچه بيشتر مسيح خداوند را ميشناسم، بيشتراطمينان پيدا ميكنم كه بر حقيقت تكيه

زده ام.

من ايمان دارم كه مسيح بر مرگ چيره شد. اجازه بدهيد كه مثالي ديگر را دراينجا بيآورم: تاليران مردي بود كه پس از ويرانه هايي كه ناپلئون در جنگهايش بر جاي گذاشت، قصد داشت كه اروپا را بازسازي كند. روزي مرد جواني نزد او آمد و گفت:" والا مقاما، اروپا هم اكنون ديني نو لازم دارد كه مناسب روزگار ما باشد." تاليران به سخنان آن مرد جوان گوش داده و گفت: اي جوان، اگر فكر ميكني كه نياز به دين نويني داري به خيابانها و جادهها برو و تفكراتت را اشاعه بده، ولي آنگونه رفتار كن كه مطمئن شوي كه آن اصول را از خود منعكس نموده اي. پس از آن جان خود را فداي مردم كن و بعد از گذشت سه روز از قبر برخيز و به جهان بازگرد و با پيروان خود اين پيروزي را جشن بگير. اگر موفق شدي، ما آمادة گوش  فرا دادن به خداوندي جديد هستيم!

پس اكنون ما ايمان داريم كه مسيح بر مرگ غلبه نمود، به اين دليل كه او در زندگي روزمرة ما آنرا نمايان ميسازد.

مقدسين بزرگي تا زمان ما به اين جهان آمده اند و رفته اند، اما هيچ كدام با آنكه بسيار مقدس و پاك بوده اند نتوانسته اند بر مرگ و شرير چيره شوند، اما مسيح اين كار را كرد. او مستها و شريرها را  و آنهايي را كه در بند خود خواهي و گناه هستند را در مي يابد و به آنان نيرو ميدهد كه در جامعه پاك و سودمند باشند. مسيح به ناتوانان نيرو ميدهد كه جان خود را وقف انسانها و خدا كنند. خوبها را بهتر ميكند وغرورآنها را به فروتني تبديل ميسازد و آنها را با اميدي استوارآرايش ميدهد. مسيح زندگيهاي پوچ، سرد، بي هدف و درهم شكسته را ميگيرد و به آنها هدف و معني داده و آنها را به ماموريتي جاودانه رهسپار مينمايد. مسيح به ديدار تنهايان وغم زدگان ميرود و با حضور خود - كه همانا گرانبهاترين واقعيت است- به آنها آرامش و تسكين ميبخشد.

به طبع شما هم داستان توما معروف به دوقلو را درانجيل يوحنا فصل بيستم خوانده ايد. به شما پيشنهاد ميكنم كه آن آيات را مجددا مرور نموده و درآنها تفكر كنيد. مسيح خداوند در دومين ملاقات با پيروانش به توما كه رستاخيزش را باور نكرده و گفته بود كه تا انگشت در زخمهاي او نگذارم و دست به پهلوي زخمي اش نزنم  باور نميكنم كه عيسي زنده است، چنين فرمود: ( انگشت درزخمم بگذار. دست به پهلويم بزن وبيش ازاين بي ايمان نباش ...  ) و درادامه فرمود: ( بعد از اينكه مرا ديدي ايمان آوردي. خوشابحال كساني كه نديده به من ايمان مي آورند).

آري، مسيح با رستاخيزش خط بطلاني بر مرگ كشيد و سرنوشت ما انسانها را تغيير داد. كافي است به او ايمان و اعتماد مطلق داشته باشيم. آمين